
سلام خسرو نازنین . نمی پرسم حالت چطوره ؟ چون مطمئنم که حالت از من و امثال من خیلی بهتره . یک سال گذشت از
صبح جمعه ای که خبر رفتنت را شنیدم . هنوز که یک سال از پایان عمرت می گذرد، ناباوری ام پایان نپذیرفته . غم نبودنت
بدجوری ازارم می دهد خسرو جان . مانده ام حیران، راستی چه شد که تنهایمان گذاشتی ؟نگاهم به عکست می افتد، با
خنده ای که همیشه بر لبانت بود و چشمهای مهربانت . باز از خود می پرسم : خسرو واقعا ما را ترک کرده است ؟ آزارم
می دهد فراموشی ات خسرو ! به یاد می اورم بازی کم نظیرت را در حکم کیمیایی، یا سالاد فصل جیرانی که نقش پیرمرد
لمپن عاشق پیشه را چه زیبا بازی کردی، و یا بازی بسیار بسیار زیبایت در فیلم هامون مهرجویی . با ان صدای پر خش و چهره
سوخته و آن دل دل کردنهای معرکه ات . و پر رنگ تر از همه این تصاویر، تصویر مردی بود با لبهای ترک خورده کبود در لباس
راهزنی . بیشتر از همه تصویر دوست داشتنی مراد بیگ روزی روزگاری پیش چشمانم می آید که با ان صدای دلنشین
و خش دار، با خاله لیلای داستان صحبت می کرد . و حالا، راهزن دوست داشتنی روزی روزگاری، رضای شیرین خانه سبز،
هامون بیچاره هامون، پدر مهربان کیمیا، داداش اسد سوخته و عاشق پری و ... قریب به یک سال است که ما را ترک کردی
و ما را با خاطرات شیرینی که ازت داشتیم تنها گذاشتی . می دانم که به سر وقت خدا رفته ای . من از تو اموختم که خانه
باید همیشه رنگش سبز باشد . من از تو اموختم خانه باید از عشق پر باشد . من از تو اموختم ...
تشکر می کنم ازت به خاطر تمام چیزهایی که به من و به ما اموختی . در اخر برایت می نویسم حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن . همسفر همیشگی عشق، روحت سبز ... ![]()
![]()
![]()

پ ن ۱ : ۲۸ تیر امسال، اولین سالگرد زنده یاد خسرو شکیبایی نازنینه . چشم به هم زدیم یک سال گذشت .
پ ن ۲ : میگن خاک سرده، اما نمی دونم چرا بعد از گذشت یک سال هنوز خاک شکیبایی سرد نیست . انگار روز اوله
که ...هنوز وقتی به یادش میفتم یا فیلمی ازش می بینم اشک تو چشمام جمع میشه ![]()
![]()
![]()
پ ن ۳ : بدجوری عاشق اون سکانس از فیلم هامون هستم که حمید هامون ( خسرو شکیبایی ) تو دادگاه به قاضی میگه :
اقای رییس، این خانوم، این اقا و فک و فامیلاشون دست به دست هم دادند که منو نابود کنند . پاسبان گذاشته سر محل که
منو دستگیر کنه ... انگار من جنایت کردم . حالا هم باید نفقه شو بدم ... هم خونه رو بدم ... هم مهریه رو بدم ... هم بچمو
بدم ... هم شرفمو بدم . چرا ؟ چرا ؟ من نمی تونم طلاق بدم ... این زن ... این زن سهم منه ... حق منه ... عشق منه ...
من طلاقش نمیدم ...
پ ن ۴ : هامون در سرزمین خورشید به دنیا آمد. او به دنبال کیمیا رفت و با درد مشترک آشنا شد و سالها در خانه سبز زندگی
کرد تا اینکه شبی با حکم رئیس با اتوبوس شب از میان ما حیران رفت .
پ ن ۵ : به احترام هامون سینمای ایران، تمام قد می ایستیم و کلاه از سر برمی داریم و به یادش سکوت می کنیم .
پ ن ۶ : برای شادی روحش، فاتحه مع الاخلاص و الصلوات ![]()
![]()
![]()


