ای مردم، ما در زمانه ای پر عناد و بد کینه گرفتار شده ایم . انسان نیکدل و پاکدامن را در این روزگار
بد می شمارند و ستمکاره در این عصر، بر تندباد غرور و نخوتش می افزاید .
آنچه می دانیم سودمان نمی بخشد و آنچه را نمی دانیم نمی پرسیم و از بدبختی کوبنده ای که
فرا می رسد بیم نداریم تا انگاه که بر سرمان فرود آید ...
پیش از انکه نسلهای آینده از سرنوشت شما عبرت بگیرند، شما از روزگار پریشان پیشینیانتان عبرت
بگیرید . این زندگی پست و زبونی را که بدان چسبیده اید رها کنید و آزاد شوید که سخت بی بها و
بد نهاد است، که او دنیا پرستانی را که پیش از شما به او دل بسته بودند و به او عشق می ورزیدند
رها کرد .
خطبه 32 نهج البلاغه

یکی از عواملی که انسان را در جامعه اش تنها می گذارد، بیگانه بودن اوست با انچه مردم همه
می شناسند . تشنه ماندن اوست در کنار جویبارهایی که مردم از آن می نوشند و لذت می برند .
گرسنه ماندن اوست بر سر سفره ای که همه خوب می خورند و سیر می شوند .روح به میزانی که
که تکامل می یابد و و به آن انسان متعالی که قرآن از آن به نام قصه آدم یاد می کند، می رسد
تنهاتر می شود . چه کسی تنها نیست ؟
کسی که با همه، یعنی در سطح همه هست . کسی که رنگ زمان به خود می گیرد، رنگ همه را
به خود می گیرد و با همگان تفاهم دارد و در سطح موجودات و با وضع موجود، به هر شکلش و هر
بعدش منطبق است . این آدم احساس تنهایی و تک بودن و مجهول بودن نمی کند . چرا که از جنس
همگان هست . او در جمع است، با جمع می خورد و می پوشد و می سازد و لذت می برد . احساس
خلاء مربوط به روحی است که آنچه در این جامعه و زمان و در این ابتذال روزمرگی وجود دارد نمی تواند
سیرش کند . احساس گریز، احساس تنهایی در جامعه و روی زمین و احساس عشق که عکس العمل
این گریز است، او را به طرف آن کسی که می پرستدش و با او تفاهم دارد می کشد . به آن جایی که
شایسته اوست و متناسب با شخصیت او، احساس تنهایی و احساس عشق در یک روح به میزانی
که این روح رشد می کند، قویتر و شدیدتر و رنج آورتر می شود .
درد انسان، درد انسان متعالی، تنهایی و عشق است .
ادامه مطلب

