
![]()







نوشته شده توسط هادی در جمعه 6 شهریور1388 ساعت 12:0 | لینک ثابت |
مرد پس از گرفتن وضو به اتاق خود می اید و چراغ لاله را روشن می کند، سپس به اماده کردن لوازم
خطاطی می پردازد . مرد بر روی کاغذ کلمه ... را می نویسد . ناگهان صدای گلوله می اید و ما قطراتی
از خون که بر لوازم خطاطی قطره قطره می چکد را می بینیم . دست مرد از نوشتن باز می ماند و ...
پ ن ۱ : زود، تند، سریع بگید یاد چی افتادید با خوندن مطلب بالا ؟
پ ن ۲ : پست بعدی من در مورد جوابیه که شما قراره بدین . البته جواب صحیح ![]()
نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه 4 شهریور1388 ساعت 19:28 | لینک ثابت |
هی رفقا، به یک جاده احتیاج دارم که تا وقتی حس رفتن دارم تموم نشه . سراغ دارید ؟
نوشته شده توسط هادی در دوشنبه 2 شهریور1388 ساعت 19:27 | لینک ثابت |

