پیرمردی در ساحل در حال قدم زدن بود، به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره
دریایی به خاطر جزر و مد در انجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستاره های دریایی
را می گرفت و یکی یکی انها را به دریا می انداخت . پیرمرد به دخترک گفت : دختر کوچولوی
احمق، تو که نمی توانی همه این ستاره های دریایی را نجات بدهی، انها خیلی زیاد
هستند . دخترک لبخندی زد و گفت : می دانم، ولی این یکی را که می توانم نجات بدهم
و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت، و این یکی را، و این یکی را...
نوشته شده توسط هادی در جمعه 10 اسفند1386 ساعت 23:26 | لینک ثابت |

