تبليغاتX
جملات بزرگان
 

اصغر فرهادی: در این لحظه بسیاری از مردمان کشورم ما را تماشا می کنند و همگی خوشحال هستند؛ نه به خاطراهمیت دادن به ما یا به خاطر فیلم یا سازنده آن، بلکه در این دورانی که ما از جنگ صحبت می‌کنیم و ترس و رعب بین کشورهایمان رد و بدل می‌شود، نام کشورم ایران در این جا با فرهنگ و تمدن بی‌نظیرش برده می شود.
فرهنگ غنی و باستانی کشورم زیر گرد و غبار سنگین سیاست پنهان شده است. من با افتخار این جایزه را به مردم کشورم تقدیم می کنم؛ مردمی که به تمام تمدن ها و فرهنگ ها احترام می‌گذارند و هر گونه خصومت و خشمی را خوار می‌شمارند...

پ ن : اصغر خیلی چاکریممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

نوشته شده توسط هادی در دوشنبه 8 اسفند1390 ساعت 10:46 | لینک ثابت |
 

اصغر فرهادی عزیز، عاشقانه‌هايمان را با تو قسمت مي‌كنيم و شادي‌هايمان را هم... اشك‌هايمان را و خنده‌هايمان را هم... تو همه اينها را با تماشاي فيلم‌هايت به ما هديه كردي.

 

پ ن :

 دمت گرم اصغر فرهادی

دمت گرم

خیلی دمت گرم

دمت گرم که تو دنیا سرافرازمون کردی

دمت گرم که باعث شدی بعد از مدتها از خوشحالی اشک تو چشام (و خیلی چشمای دیگه) جمع بشه

دمت گرم و بازم دمت گرم...

 

نوشته شده توسط هادی در سه شنبه 27 دی1390 ساعت 9:17 | لینک ثابت |
 

بنشین

خوش نشسته ای بر بام

پاکی آوردی ای امید سپید

همه آلودگیست این ایام...

                                                             زنده یاد احمد شاملو

پ ن ۱ : بعد از مدتها، دیروز یه برف خفن تو مشهد اومد .  

پ ن ۲ : خدایا شکرت

 

 

نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه 15 دی1390 ساعت 10:3 | لینک ثابت |
 

 

«سکوت خانه باغی قدیمی و سرسبز با ورود مهمانانی در هم می‌شکند. چهار دختر این خانه به همراه همسر و فرزندانشان برای عروسی خواهر کوچکترشان پسندیده به یاری مادر شتافته‌اند. این اقامت برای خواهران و باجناق‌ها شاید دردسر باشد، ولی برای بچه‌ها تحقق یک آرزوی بزرگ است. تا اینکه...»

پ ن : یه حبه قند شیرین است و بی تکلف . چون روی زمین، روی دل ما می نشیند . چون سرشار از زندگی است . چون بی آلایش است و پاک . در عین منحصر به فرد بودن آینه ای ست که همه ایرانی بودن ما را نمایش می دهد . یه حبه قند را بچشید و ببویید و ببینید ...

 

نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه 12 آبان1390 ساعت 12:17 | لینک ثابت |
 

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

درس‌های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مکار و دزد دشت و باغ

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز وسرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن میدرید

تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پرازتصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی زپاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسی‌های من یادم کنید

بازهم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی‌های درد و رنج و کار

بچه‌های جامه‌های وصله‌دار

بچه‌های دکه خوراک سرد

کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می‌شد باز کوچک می‌شدیم

لا اقل یک روز کودک می‌شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچ‌ها که بودش روی دوش

ای معلم یاد و هم نامت بخیر

یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی‌ترین احساس من

بازگرد این مشق‌ها را خط بزن ...

 

پ ن : دلم برای دوران کودکیم خیلی تنگ شده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط هادی در یکشنبه 3 مهر1390 ساعت 19:13 | لینک ثابت |
 

 

جدایی نادر از سیمین را باید دید تنها به این دلیل که : گاهی بد نیست و حتی لازم است که آدم در

زندگی شگفت زده شود . گاهی شگفتی لازم است...

 

 

نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه 17 فروردین1390 ساعت 23:10 | لینک ثابت |
 

 

خدای من، یک سال گذشت. هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم.

خدای من،هراسان شدم پناهم دادی، بیمار شدم شفایم دادی. آرامش و امنیت که رسید طبیب و پناه را 

از یاد بردم. خدای من، یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصد و شصت و پنج روز... چگونه 

است که رهایم نمی کنی ؟ چگونه است که هرگز از تو ناامید نمیگردم ؟

خدای من، آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید. تو مرا میخوانی تا بخوانمت؟ این منم با

حسرت سالهای رفته یا مدبر الیل و النهار. این منم با هزاران امید به سالهای پیش رو یا محول الحول و

الاحوال. خدای من بندگی ام را بپذیر و التماس مرا بشنو حول حالنا . خدای من آرزویم چه شد؟ الی

احسن الحال. خوب من بوی عطر تحویل می آید...

 

پ ن : سال نو مبارک

 

 

نوشته شده توسط هادی در شنبه 28 اسفند1389 ساعت 23:53 | لینک ثابت |

 

 

خدا: بنده من نماز شب بخوان و آن يازده ركعت است

بنده: خدايا خسته ام نمي توانم

خدا: بنده من،دو ركعت نماز شفع و يك ركعت نماز وتر بخوان

 بنده: خدايا خسته ام برايم مشكل است نيمه شب بيدار شوم

خدا: بنده من قبل از خواب اين سه ركعت را بخوان

بنده: خدايا سه ركعت زياد است

خدا: بنده من فقط يك ركعت نماز وتر بخوان

بنده: خدايا امروز خيلي خسته ام ! آيا راه ديگري وجود ندارد؟

خدا: بنده من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان كن بگويا الله

بنده: خدايا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد !

خدا: بنده من همانجا كه دراز كشيده اي تيمم كن وبگو يا الله

بنده : خدايا هوا سرد است نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم

خدا: بنده من در د لت بگو يا الله ما نماز شب را برايت حساب مي كنيم

بنده اعتنايي نمي كند ومي خوابد

خدا: ملائكه ي من!ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده است  او را بيدار كنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائكه :خداوندا! دوباره او را بيدار كرديم  اما باز خوابيد

خدا:ملائكه من در گوشش بگوييد  پروردگارت منتظر توست

ملائكه: پروردگارا ! باز هم بيدار نمي شود!

خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود

خورشيد از مشرق سر بر مي آورد

ملائكه: خدوندا نمي خواهي بااو قهر كني ؟

 

خدا: او جز من كسي را ندارد....شايد توبه كند ........

 

 بنده ي من تو،به هنگامي كه به نماز مي ايستي من آنجنان گوش فرا مي دهم  كه انگار همين يك بنده را دارم و توچنان غافلي كه گويا صدها خدا داري.

 

نوشته شده توسط هادی در دوشنبه 20 دی1389 ساعت 13:22 | لینک ثابت |

 

یش از اینها فكر می كردم خدا
خانه ای دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دكمه ی پیراهن او، آفتا ب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این كار خداست
پرس وجو از كار او كاری خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، كورت می كند
تا شدی نزدیك، دورت می كند

كج گشودی دست، سنگت می كند
كج نهادی پای، لنگت می كند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا كه یك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه، در یك روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یك لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه كرد
با دل خود، گفتگویی تازه كرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیك تر
از رگ گردن به من نزدیك تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك وبی ریا

می توان با این خدا پرواز كرد
سفره ی دل را برایش باز كرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :
"پیش از اینها فكر می كردم خدا ..."

نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت 22:33 | لینک ثابت |
 

 

 

نوشته شده توسط هادی در یکشنبه 25 مهر1389 ساعت 21:57 | لینک ثابت |